تبليغاتX
... فریادی در سکوت

... فریادی در سکوت

هر چه می خواهم غمت را دردلم پنهان کنم سینه می گوید که من تنگ آمدم فریاد کن

.... یاد می گیری

 

 


 کم‌کم تفاوت ظريف ميان نگه‌داشتن يک دست و زنجير کردن يک روح را ياد خواهي گرفت,

 


 اين‌که عشق تکيه‌کردن نيست و رفاقت، اطمينان خاطر.

 


و ياد مي‌گيري که بوسه‌ها قرارداد نيستند و هديه‌ها، عهد و پيمان معني نمي‌دهند.

 


 و شکست‌هايت را خواهي پذيرفت سرت را بالا خواهي گرفت با چشم‌هاي باز با ظرافتي زنانه و نه اندوهي کودکانه

 

 و ياد مي‌گيري که همه‌ي راه‌هايت را هم‌امروز بسازي که خاک فردا براي خيال‌ها مطمئن نيست و آينده امکاني براي سقوط به ميانه‌ي نزاع در خود دارد

 


کم کم ياد مي‌گيري که حتي نور خورشيد مي‌سوزاند اگر زياد آفتاب بگيري.

 


 بعد باغ خود را مي‌کاري و روحت را زينت مي‌دهي به جاي اين‌که منتظر کسي باشي تا برايت گل بياورد.

 


 و ياد مي‌گيري که مي‌تواني تحمل کني...

 


که محکم هستي...

 


 که خيلي مي‌ارزي.

 


و مي‌آموزي

 


و مي‌آموزي

 

 با هر خداحافظي ياد مي‌گيري.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم مرداد 1389ساعت 14:47  توسط مارال  | 

بهترين لحظات زندگي از نگاه چارلي جاپلين

 

 To fall in love
 عاشق شدن


 

To laugh until it hurts your stomach.

آنقدر بخندي که دلت درد بگيره
 

 


 
 To find mails by the thousands when you return from a
 vacation..
 بعد از اينکه از مسافرت برگشتي ببيني
 هزار تا نامه داري

 


 
 To go for a vacation to some pretty place.
 براي مسافرت به يک جاي خوشگل بري

 


 
 To listen to your favorite song in the radio...
 به آهنگ مورد علاقت از راديو گوش بدي

 


 To go to bed and to listen while it rains outside.
 به رختخواب بري و به صداي بارش بارون گوش بدي

 


 
To leave the Shower and find that
 the towel is warm  

از حموم که اومدي بيرون ببيني حو له ات گرمه !
 

 


 To clear your last exam.
 آخرين امتحانت رو پاس کني

 


 To receive a call from someone, you don't see a
 lot, but you want to.
 کسي که معمولا زياد نمي بينيش ولي دلت
 مي خواد ببينيش بهت تلفن کنه
 

 


 To find money in a pant that you haven't used
 since last year..
 توي شلواري که تو سال گذشته ازش استفاده
 نمي کردي پول پيدا کني
 

 


 To laugh at yourself looking at mirror, making
 faces. 
  براي خودت تو آينه شکلک در بياري و
 بهش بخندي !!!
 

 


 Calls at midnight that last for hours.
 تلفن نيمه شب داشته باشي که ساعتها هم
 طول بکشه
 

 


 To laugh without a reason.
 بدون دليل بخندي
 

 


 To accidentally hear somebody say something good
 about you.
 بطور تصادفي بشنوي که يک نفر داره
 از شما تعريف مي کنه
 

 


 To wake up and realize it is still possible to sleep
 for a couple of hours.
 از خواب پاشي و ببيني که چند ساعت ديگه
 هم مي توني بخوابي !

 

 


 To hear a song that makes you remember a special
 person.
 آهنگي رو گوش کني که شخص خاصي رو به ياد  شما
 مي ياره
 

 


 To be part of a team.
 عضو يک تيم باشي

 


 To watch the sunset from the hill top.
 از بالاي تپه به غروب خورشيد نگاه کني

 


 To make new friends..
 دوستاي جديد پيدا کني
 

 


 To feel butterflies!
 In the stomach every time
 that you see that person.
 وقتي "اونو" ميبيني دلت هري
 بريزه پايين !
 

 


 To pass time with
 your best friends.
 لحظات خوبي رو با دوستانت سپري کني
 

 


 To see people that you like, feeling happy.

کساني رو که دوستشون داري رو خوشحال ببيني 

 


 See an old friend again and to feel that the things
 have not changed.
 يه  دوست قديمي رو دوباره ببينيد و
 ببينيد که فرقي نکرده
 

 


 To take an evening walk along the beach.
 عصر که شد کنار ساحل قدم بزني

 

 


To have somebody tell you that he/she loves you.
 يکي رو داشته باشي که بدونيد دوستت داره


 
 To laugh .......laugh. .........and laugh ......
 remembering stupid
 things done with stupid friends.

يادت بياد که دوستاي احمقت چه کارهاي
 احمقانه اي کردند و بخندي و بخندي و  ......... باز هم بخندي

 


 These are the best moments of life.....
 اينها بهترين لحظه‌هاي زندگي هستند

 


 Let us learn to cherish them..
 قدرشون روبدونيم

 

 


 "Life is not a problem to be solved, but a gift to be enjoyed"
 زندگي يک
 مشکل نيست که بايد حلش کرد بلکه يک
 هديه است که بايد ازش لذت برد

 

 

 

 وقتي
 زندگي 100 دليل براي گريه كردن
 به
 تو نشان ميده تو 1000 دليل
 براي
 خنديدن به اون نشون بده.

 

چارلی چاپلین

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم اردیبهشت 1389ساعت 17:42  توسط مارال  | 

! زندگي را نخواهيم فهميد

 

 


 

زندگي را نخواهيم فهميد اگر از همه گل‌هاي سرخ دنيا متنفر باشيم
فقط چون در کودکي وقتي خواستيم گل‌سرخي را بچينيم خاري در دستمان فرو رفته است

 

 

زندگي را نخواهيم فهميد اگر ديگر آرزو کردن و رويا ديدن را از ياد ببريم و جرات زندگي بهتر داشتن را لب تاقچه به فراموشي بسپاريم
فقط به اين خاطر که در گذشته يک يا چند تا از آرزوهايمان اجابت نشدند

 

 

زندگي را نخواهيم فهميد اگرعزيزي را براي هميشه ترک کنيم
فقط به اين خاطر که در يک لحظه خطايي از او سر زد و حرکت اشتباهي انجام داد

 

 

زندگي را نخواهيم فهميد اگر ديگر درس و مشق را رها کنيم و به سراغ کتاب نرويم
فقط چون در يک آزمون نمره خوبي به دست نياورديم و نتوانستيم يک سال قبول شويم

 

 

زندگي را نخواهيم فهميد اگر دست از تلاش و کوشش برداريم
فقط به اين دليل که يک بار در زندگي سماجت و پيگيري ما بي‌نتيجه ماند

 

 

زندگي را نخواهيم فهميد اگر همه دست‌هايي را که براي دوستي به سمت ما دراز مي‌شوند، پس بزنيم
فقط به اين دليل که يک روز، يک دوست غافل به ما خيانت کرد و از اعتماد ما سوءاستفاده کرد

 

 

زندگي را هرگز نخواهيم فهميد اگر از عاشق شدن تفره برويم
فقط چون يکبار در عشق شکست خورديم ديگر جرات عاشق شدن را از دست بدهيم و از دل‌بستن بهراسيم

 

 

زندگي را نخواهيم فهميد اگر همه شانس‌ها و فرصت‌هاي طلايي همين الان را ناديده بگيريم
فقط به اين خاطر که در يک يا چند تا از فرصت‌ها موفق نبوده‌ايم

 

 

فراموش نکنيم که بسياري اوقات در زندگي وقتي به در بسته‌اي مي‌رسيم و يک‌صد کليد در دستمان است
هرگز نبايد انتظار داشته باشيم که کليد در بسته همان کليد اول باشد
شايد مجبور باشيم صبر کنيم و همه صد کليد را امتحان کنيم تا يکي از آنها در را باز کند
گاهي اوقات کليد صدم کليدي است که در را باز مي‌کند و شرط رسيدن به اين کليد امتحان کردن نود‌ و نه کليد ديگر است
يادمان باشد که زندگي را هرگز نخواهيم فهميد اگر کليد صدم را امتحان نکنيم فقط به اين خاطر که نود و نه کليد قبلي جواب ندادند

 

 

از روي همين زمين خوردن‌ها و دوباره بلندشدن‌هاست که معناي زندگي فهميده مي‌شود و ما با توانايي‌ها و قدرت‌هاي درون خود بيشتر آشنا مي‌شويم

 

 

..زندگي را نخواهيم فهميد اگر از ترس زمين خوردن هرگز قدم در جاده نگذاريم 

 

 


 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم فروردین 1389ساعت 12:15  توسط مارال  | 

خاطره

 

 

خاطره که مي‌آيد طرحي از گذشته‌اي با خود دارد که رفته و چيزکي به ياد نهاده است

 

 با اين همه آن چيز ساده

 

مانده در ذهن يک جاي اين شهر که مي‌رسي نشانه‌اي از خود بر جاي نهاده تا با ديدنش يادت بيايد که روزي روزگاري در کنار همان نقطه که اکنون تبديل به نشانه ساده رنگ پريده‌اي شده تو تجربه‌اي داشته‌اي از لحظاتي که اکنون نيستند و رفته‌اند

 

چه سخت مي‌توان در برابر اين نشانه‌هاي ملول پراکنده مقاومت کرد

 

چه سخت مي‌توان در برابر آن خاطره‌هايي که در پي آن نشانه روان شده و به ذهن آدمي‌ فشار مي‌آورند مقاومت کرد

 

 

وقتي خيابان‌هايي که هر روز از آن‌ها عبور مي‌کني سرشار از همين نشانه‌هاي ساده باشند، آن وقت بايد اين را بپذيري که هر روزي که مي‌گذرد در خود براي تو رنجي فراهم کرده که با هجوم انبوه خاطره‌ها مي‌آيد و قرار است تا خود شب بيچاره‌ات کند

 

خاطره که مي‌آيد چاره‌اي نداري جز اينکه به روز‌ها و ساعت‌هاي دور برگردي، برگردي و در آن لحظات زندگي کني

 

پيش از آنکه کار از کار بگذرد

 

 پيش از آنکه فراموشي بيايد و نگذارد چيزي به ياد بياوري

 

 خاطره که مي‌آيد تصوير انسان‌هايي که روزي روزگاري از کنارت گذشته‌اند و رفته‌اند در برابرت قد علم مي‌کند

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم بهمن 1388ساعت 17:30  توسط مارال  |